حکایت مرکب و مسافر و هزار حکایت دیگردر سبزوار!
حکایت مرکب و مسافر و هزار حکایت دیگر!
به گزارش بصیرتخوشاب، بعد از یک روز کاری، با آن حال و روزی که آدم نه حوصله حرف زدن دارد، نه حوصله شنیدن؛ فقط دلش میخواهد خودش را به نزدیکترین رختخواب یا مبل برساند و چند دقیقه به سقف خیره شود، اسنپ گرفتم. ماشین که رسید، سوار شدم و راه افتادیم.
راننده اما برخلاف من سرحال بود؛ از همان آدمهایی که انگار زندگی هرچه بلا سرشان آورده، آخرش گفتهاند: « الهی شکر، فعلاً بخند، بعداً حساب میکنیم!» چند دقیقه بعد متوجه شدم درِ ماشین درست بسته نمیشود. پرسیدم مشکل چیست؟
معلوم شد همسر راننده تازه گواهینامه گرفته و روز قبل، هنگام بردن ماشین داخل پارکینگ، به جای ترمز گرفتن، بخشی از دیوار را وارد خودرو کرده است!. ماشین آسیب دیده بود، اما راننده با آرامش از همسرش دفاع میکرد؛ چون فرزندش در راه بود و نمی خواست همسر جوانش استرس بگیرد. با خودم فکر کردم بعضی مردها اگر خدای ناخواسته روزی خانه روی سرشان خراب شود، اول میگویند: «عزیزم چیزی نشده، فقط سقف یک مقدار پایینتر آمده!»
راننده صبحها کار اداری میکرد و عصرها اسنپ میآمد تا خرج زندگی را در این شرایط جنگی و گرانی ها دربیاورد. یعنی یک نفر، در یک شبانهروز، چهار شغل داشت: کارمند، راننده، تعمیرکار و مدیر بحران خانواده! بعد از حرکت تازه پرونده «اسنپگردی» باز شد. راننده از تجربه مسافرانی که قبلا سوار شده بودند میگفت و تازه فهمیدم راننده اسنپ بودن فقط نشستن پشت فرمان نیست؛ چیزی شبیه شرکت در آزمون استخدامی با سؤالات غیرقابل پیشبینی است.
یک مسافر از او به اسنپ شکایت کرده بود که چرا در طول مسیر برایش موسیقی پخش نکرده! و واقعاً نمیدانم از فردا باید انتظار داشته باشیم رانندگان اسنپ علاوه بر گواهینامه، مدرک موسیقی و دیجیگری هم همراه داشته باشند یا نه. راننده ادامه داد: اگر موسیقی محلی پخش کنی، یکی ناراحت میشود؛ اگر موسیقی نگذاری، یکی شکایت میکند؛ اگر هم صدای موتور را بشنوی و چیزی پخش نکنی، احتمالاً مسافر بعدی درخواست میکند «لطفاً فضای معنوی خودرو را حفظ کنید!» او در ادامه بیان خاطراتش به مسافری خانم رسید که وسط ماشین اسنپ مشغول شانه کردن موهایش شده بود.
راننده هم اول از ترس خدا و بعد هم از ترس اینکه چند تار مو روی صندلی بماند و در خانه به جرم «داشتن آثار جرم ناشناس» بازخواست شود، تذکر داده بود ولی مسافر با بداخلاقی قبول نکرده بود.
واقعاً زندگی مشترک وارد مرحله عجیبی شده؛ قبلاً زن از شوهر میپرسید «این بوی عطر زنانه چیست؟» حالا باید جواب بدهد: «این تار مو مال کدام مسافر زن است که با خودت به خانه آوردی؟! »
هنوز از این ماجرا بیرون نیامده بودیم که راننده به یک خاطره دیگر رسید؛ ماجرای دو مسافر جوان دختر و پسر در سبزوار که در طول مسیر آنقدر گرم شوخی ها و حرکات زننده داخل خودرو شده بودند که راننده بعد از تذکرات مکرر و قبول نکردن مسافران ترجیح داده بود چشمش به جاده باشد و گوشش را هم، اگر امکان داشت، در داشبورد بگذارد!
ولی مامورانانتظامی که از قضای روزگار پشت سر او حرکت می کردند متوجه برخی از صحنه ها…. می شوند و ماشین را متوقف می کنند. مسافران جوان را پیاده و بعد از بررسی راننده اسنپ، به راننده اجازه ادامه مسیر می دهند.
راننده آنقدر خاطرات را با زبان شیرین و خنده تعریف می کرد که خستگی از تنم بیرون رفته بود و دیگر فهمیده بودم این سفر قرار نیست یک سفر معمولی باشد. پرسیدم: «برادر، شما راننده اسنپی یا مرکز ثبت وقایع اجتماعی کشور؟!»
لبخندی زد و گفت: «اینها که چیزی نیست…» همین یک جمله کافی بود تا بفهمم خانه هنوز خیلی دور است! و قصه بعدی راننده با حادثه ای تلخ در سبزوار ادامه پیدا کرد …. حادثه ای که کودکی زیر کامیون رفته بود پدری از شوک از دست دادن کودک ۳ ساله اش در کما بود و مادری که در شهر غریب تک و تنها مانده بود …. #بصیرتخوشاب #طنز_اجتماعی







