اذان در مسجد جامع سبزوار، ترانه در تاکسی، چراغ نفتی در انتظار تعمیر؛ سلام بر زمستان!

اذان در مسجد سبزوار، ترانه در تاکسی، چراغ نفتی در انتظار تعمیر؛ سلام بر زمستان!

به گزارش بصیرت‌خوشاب، نزدیک اذان ظهر بود که سوار تاکسی زرد رنگی شدم. راننده مردی پیر و محترمی بود که ضبط ماشینش هم روشن بود و صدای یکی از خواننده‌های زنِ «فراری بعد از انقلاب» در حال پخش بود.

از همان خواننده‌هایی که اگر چند دهه پیش کسی نوارشان را در جیب مبارک پیدا می‌کردند، احتمالاً باید تا مدت‌ها دنبال جیب مبارک دیگری می‌گشت که از دستش در برود!

آن روزگار، پخش چنین ترانه‌ای در ایران حکم ارتکاب گناه کبیره داشت؛ نه از آن گناهان کبیره‌ ای که بعضی‌ها مرتکب می‌شوند و بعد با یک سخنرانی درباره ارزش‌ها تطهیر می‌شوند؛ بلکه از آن کبیره‌هایی که برایش پرونده درست می‌کردند و تا ثابت کنید اصلاً صاحب آن نوار نبوده‌ای، موهایت سفید می‌شد!

اما روزگار عوض شده است. حالا به برکت برخی سیاست‌ها و بعضی مسئولان نظام جمهوری اسلامی، همان ترانه‌ها گاهی در برخی از تاکسی ها، استخرها و بعضی مراکز عمومی سبزوار پخش می‌شود و کسی هم جرئت نمی‌کند بگوید: «برادر عزیز! این چه وضعی است؟»

چون ممکن است اگر کسی خیلی مؤدبانه و از سر دلسوزی «امر به معروف و نهی از منکر» کند، آخر کار خودش معروف و منکر را یک‌جا تجربه کند و سر از بازداشتگاه و دادگاه سر دربیاورد و تا بخواهد بی گناهیش را ثابت کند چندین سال از عمرش گذشته است.

یعنی اوضاع به جایی رسیده که آدم باید قبل از تذکر دادن در ایران اسلامی، یک وکیل، دو شاهد و ترجیحاً سند مالکیت خانه همراه داشته باشد تا اگر فردا پرسیدند «چرا امر به معروف کردی؟» بتواند ثابت کند که بیگناه است و به دستور خدا از کلام الهی امر به معروف و نهی از منکر کرده است.

در همین افکار بودم که صدای اذان از مناره مسجد جامع سبزوار بلند شد. راننده، با شنیدن اذان، صدای ترانه را قطع کرد. من هم با خودم گفتم: «الحمدلله! هنوز یک نفر پیدا شد که وقتی صدای اذان آمد، صدای خواننده را قطع کند؛ وگرنه معلوم نبود در این شهر بالاخره کدام صدا قرار است دیگری را خفه کند!»

از تاکسی پیاده شدم و وارد مسجد شدم.

موذن پیر بود.

مکبر پیر بود.

نمازگزاران اکثرا پیر بودند.

امام جماعت هم پیر بود.

از جوان‌ها هم چند نفر سی‌ساله‌ای بودند که آدم نمی‌دانست باید آنها را جوان حساب کند یا به‌عنوان یادگاری از نسل جوان تحویل موزه بدهد!

همین‌طور که در صف ایستاده بودم، دلم گرفت.

با خودم گفتم این چه فاصله‌ای است میان مسجد دیروز و جوانان امروز؟

مسجد هنوز همان مسجد است، اما جوان‌ها کجایند؟

شاید جوان امروز آن‌قدر گرفتار اینترنت، گرانی، آینده، مهاجرت، بیکاری و هزار گرفتاری دیگر است که برای پیدا کردن خودش هم وقت ندارد؛ چه رسد به اینکه بیاید دنبال پیرمردهایی بگردد که برایش از گذشته حرف بزنند.

از مسجد که بیرون آمدم، رفتم سراغ والر نفتی؛ همان چراغ نفتی قدیمی که قرار بود برای زمستان تعمیرش کنند. تعمیرکار نگاهی به چراغ انداخت و گفت: «این دیگر عمرش را کرده. غزل خداحافظی را خوانده!»

گفتم: «یعنی هیچ راهی برای نجاتش نیست؟»

گفت: «آن‌قدر در گذر زمان خورده شده و منبع نفتش سوراخ شده که تعمیرش صرف نمی‌کند.

اگر خیلی دلت می‌خواهد دوباره زنده‌اش کنی، ببر بده نقاشی خودرو و سنگ‌سابی؛ شاید سوراخ‌های ریزش را بگیرند! اگر درست شد، دوباره بیاور تا برایت تعمیرش کنم.»

چراغ را گرفتم و راه افتادم. در راه با خودم گفتم: «عجب حکایتی است!»

چراغ نفتی را نمی‌شود تعمیر کرد، اما شاید با رنگ و سنگ‌سابی بشود چند صباحی سرپا نگهش داشت.

بعد یاد زمستان افتادم؛ زمستانی که هنوز نیامده، اما بعضی مدیران مدارس از همین حالا دارند برایش هشدار می‌دهند که اگر مشکلات گاز جدی شود، احتمالاً مدارس تعطیل و آموزش‌ها آنلاین خواهد شد. یعنی هنوز برف نیامده، بخاری روشن نشده، نفت چراغ پیدا نشده و سرما از پشت در نرسیده، ما یک قدم جلوتر رفته‌ایم و مدرسه را تعطیل کرده‌ایم!

این هم خودش نوعی «آینده‌نگری» است؛ ما در این مملکت همیشه آن‌قدر آینده‌نگریم که گاهی آینده را پیش از آنکه برسد، تعطیل می‌کنیم!

چراغ نفتی سوراخ است،

مدارس در خطر تعطیلی‌اند،

جوان‌ها از مسجد فاصله گرفته‌اند،

و پخش ترانه‌هایی که زمانی جرم بود، امروز در تاکسی پخش می‌شود.

و من مانده‌ام که در این میان، بالاخره کدام‌یک باید تعمیر شود:

چراغ نفتی؟

مدرسه؟

مسجد؟

یا شاید کمی از شیوه مدیریت امور!

البته درباره آخری چیزی نمی‌گویم؛ آخر آدم باید زنده بماند تا زمستان را هم ببیند! #بصیرت‌خوشاب#طنز_اجتماعی@khoshab1

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *