ترور شخصیت؛ گلوله‌ای که شلیک نمی‌شود، اما قربانی می‌گیرد

ترور شخصیت-بصیرت خوشاب

برای حذف فیزیکی یک انسان، شاید خیلی‌ها شهامت و جرأت نداشته باشند؛ برای ایستادن و رویارویی مستقیم نیز.

اما کافی است لبخند بزنند، دست بدهند و در ظاهر رفاقت کنند؛ بعد، درست از همان جایی ضربه بزنند که انتظارش را نداری.

این، یکی از تلخ‌ترین واقعیت‌هایی است که در بیش از نیم قرن زندگی در این کره خاکی آموخته‌ام؛ تجربه‌ای که نه در کتاب نوشته شده و نه در دانشگاه تدریس می‌شود.

ترور همیشه با گلوله اتفاق نمی‌افتد. گاهی با یک شایعه آغاز می‌شود، با یک پرونده ادامه پیدا می‌کند، با حذف از یک جلسه و یک فرصت شغلی تشدید می‌شود و با تخریب آبرو و اعتبار یک انسان به پایان می‌رسد. و در میان مشاغل، شاید خبرنگاری بیش از بسیاری از حرفه‌ها در معرض چنین آسیب‌هایی باشد.

خبرنگاری؛ شغلی که با روح و روان آدم بازی می‌کند خبرنگاری سخت است؛ نه از آن جهت که مانند بیل زدن و کلنگ‌زدن، دست‌ها را خسته کند. سختی خبرنگاری در جای دیگری است؛ در دیدن درد مردم و ناتوانی از فراموش کردن آن.

هنوز پس از حدود دو دهه، صحنه تصادف جاده سلطان‌آباد و مصدومانی که بر زمین مانده بودند از ذهنم پاک نشده است. آن روز برایشان گریه می‌کردم و کاری از دستم ساخته نبود.

هنوز صحنه غرق شدن چهار نوجوان در استخر کشاورزی و چهره و اشک مادرانشان را فراموش نکرده‌ام. مگر می‌شود پدر باشی و درد پدری را که فرزندش را از دست داده، نفهمی؟

خبرنگاری گاهی شبیه حضور در میدان جنگ است؛ نه می‌توانی بی‌تفاوت باشی، نه می‌توانی خودت را پنهان کنی و نه همیشه می‌توانی از پیامدهای قلمت فرار کنی.

از هر طرف که وارد شوی، ممکن است از سوی دیگر زمین بخوری. سال‌ها گذشته، اما هنوز گزارش‌هایی را که درباره مشکلات کشاورزان سلطان‌آباد یا رانندگان خوشاب نوشتم، به یاد دارم؛ گزارش‌هایی که برایشان هزینه داشت و باعث شد مورد خشم و غضب برخی مسئولان قرار بگیرم.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که نقد، به دشمنی تعبیر شود. برخی مسئولان تا زمانی که از آنان تعریف می‌کنی، لبخند می‌زنند و خبرنگار را «همکار» و «دوست» می‌نامند؛ اما کافی است عملکردشان را نقد کنی. همان خبرنگار، ناگهان تبدیل می‌شود به دشمن! و از آنجا به بعد، اگر راهی برای پاسخ به نقد وجود نداشته باشد، گاهی تلاش برای حذف منتقد آغاز می‌شود.

«از امروز دیگر همکاری وجود نخواهد داشت!» هیچ‌گاه سخنان یکی از مسئولان شهرستان خوشاب را فراموش نمی‌کنم.

گفت: «وقتی می‌خواستم به این شهرستان بیایم، شماره تلفن شما را برای همکاری با من دادند؛ اما از روزی که از من انتقاد کردی، تمام فرصت‌ها را سوزاندی و از امروز به بعد دیگر همکاری وجود نخواهد داشت.»

این جمله شاید برای بسیاری یک جمله ساده باشد، اما برای یک خبرنگار معنای دیگری دارد. یعنی چه؟

یعنی اگر نقد کنی، ممکن است هزینه بدهی.

یعنی اگر قلمت را به تعریف و تمجید نفروشی، ممکن است بعضی درها به رویت بسته شود.

و درست همین‌جاست که خبرنگار باید انتخاب کند: یا قلم را معامله کند، یا هزینه آزاد بودنش را بپردازد.

خبرنگاری؛ معامله یا حقیقت؟

در خبرنگاری گاهی نمی‌توان بی‌تفاوت بود. یا باید معامله کنی و سکوتت را بفروشی؛ یا شجاعانه بنویسی و منتظر پیامدهایش باشی. راه سوم هم سکوت است؛ سکوتی که گاهی بیش از هر نوشته‌ای به نفع کسانی تمام می‌شود که نمی‌خواهند صدای مردم شنیده شود.

اما معامله همیشه گرفتن پول نیست. معامله شکل‌های مختلفی دارد؛ از وعده و فرصت شغلی گرفته تا آگهی، دعوت، ارتباط، امتیاز و حتی یک تماس تلفنی ساده.

گاهی سیاست «هویج» جواب می‌دهد و گاهی سیاست «چماق».

و بعضی‌ها در استفاده از هر دو روش مهارت دارند.

پرونده‌ای برای «هیچ»!

چند سال قبل، یک خبرنگار بازنشسته برایم تعریف می‌کرد که پس از حدود ۲۰ سال هنوز پرونده‌ای را که به گفته خودش در دوران خبرنگاری «برای هیچ و پوچ» برایش ساخته بودند، فراموش نکرده است.

می‌گفت سال‌ها شب تا صبح به آن فکر می‌کرده، ذهنش درگیر بوده و زندگی‌اش تحت تأثیر قرار گرفته است.

آخرش چه شد؟ هیچ!

اما آن «هیچ» برای یک انسان، سال‌ها اضطراب و فشار روانی بود.

اینجاست که باید فهمید قدرت فقط در صدور حکم یا امضای یک نامه نیست؛ گاهی قدرت در توانایی ایجاد ترس از یک نامه، یک شکایت یا یک پرونده است.

خبرنگار آزاد؛ واقعیتی که باید درباره‌اش صادق بود

در خبرنگاری باید صادق بود. اما گاهی ساختارها اجازه نمی‌دهند آن‌گونه که باید، صادق بود. اینکه بگوییم خبرنگاران در همه جا کاملاً آزاد هستند، ادعایی ساده‌انگارانه است.

هیچ رسانه‌ای در خلأ فعالیت نمی‌کند. هر رسانه‌ای سیاست، خط‌مشی، مخاطب، منابع مالی و محدودیت‌های خودش را دارد.

خبرنگار نیز در چارچوب همان رسانه فعالیت می‌کند. حتی رسانه‌هایی که خود را مستقل می‌دانند، ممکن است در عمل تحت تأثیر منافع اقتصادی، سیاسی یا سازمانی قرار بگیرند.

حدود یک دهه قبل، گزارشی درباره مشکلات مردم یکی از شهرستان‌ها برای رسانه‌ای که خود را مستقل معرفی می‌کرد ارسال کردم.

سردبیر بسیار محترمانه گفت: «موضوع به عملکرد فلان سازمان مربوط می‌شود و چون قرارداد تبلیغاتی آن مجموعه با ماست، امکان انتشار گزارش وجود ندارد.» شاید آن روز ناراحت شدم؛ اما واقعیت تلخ رسانه را بهتر فهمیدم.

وقتی آگهی، جای حقیقت می‌نشیند

برخی رسانه‌های کوچک، به دلیل نداشتن منابع درآمد پایدار، به آگهی و حمایت سازمان های دولتی و غیر دولتی وابسته‌اند. وقتی بقای یک رسانه به تبلیغ یک اداره، سازمان یا مسئول گره بخورد، طبیعی است که استقلال تحریریه در معرض فشار قرار بگیرد.

گاهی با تغییر یک مدیر، لحن رسانه هم تغییر می‌کند. دیروز ستایش می‌کنند؛ امروز سکوت.

دیروز انتقاد می‌کنند؛ امروز تعریف.

دیروز فلان مسئول را نمی‌توانستند ببینند؛ امروز در کنار همان مسئول قهوه و نسکافه می‌خورند.

این تغییر ناگهانی معمولاً بی‌دلیل نیست. گاهی پشت پرده، اتفاقاتی رخ داده که گفتنش برای همه آسان نیست.

و البته باید انصاف داشت؛ خبرنگار یا رسانه‌ای که برای ادامه حیات اقتصادی خود به آگهی و یا حمایت وابسته است، ممکن است میان نان و حقیقت گرفتار شود.

اما پرسش اصلی همچنان باقی است: اگر قرار باشد نان رسانه از جیب همان کسی بیاید که باید عملکردش را نقد کند، استقلال رسانه چگونه حفظ خواهد شد؟

خطرناک‌ترین سلاح؛ ترور شخصیت

اما شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا، جایی باشد که پای «ترور شخصیت» به میان می‌آید. گاهی فردی را نمی‌توان با منطق نقد پاسخ داد؛ پس تلاش می‌شود شخصیت او هدف قرار گیرد.

شایعه ساخته می‌شود. اتهام مطرح می‌شود.

سخنی ناقص نقل می‌شود. گذشته فرد زیر و رو می‌شود. روابطش زیر سؤال می‌رود.

و در نهایت، به جای پاسخ دادن به آنچه نوشته، تلاش می‌شود نویسنده و خبرنگار بی‌اعتبار شود.

این همان جایی است که نقد عملکرد جای خود را به تخریب شخصیت می‌دهد.

و گاهی این رفتار از سوی افرادی صورت می‌گیرد که در ظاهر، خود را مدافع اخلاق، قانون، ارزش‌ها و حتی حمایت از رسانه و خبرنگار معرفی می‌کنند. اما در میدان عمل، منتقد را تحمل نمی‌کنند.

البته همیشه نمی‌توان همه مسئولان را مقصر دانست. گاهی پشت پرده، جریان‌ها و باندهایی وجود دارند که برای رسیدن به قدرت، ثروت یا نفوذ، از برخی مسئولان به عنوان ابزار استفاده می‌کنند؛ خبرنگاران را یکی‌یکی کنار می‌زنند و هر صدایی را که مزاحم منافعشان باشد، هدف قرار می‌دهند. هدف، همیشه خبرنگار نیست؛ گاهی هدف، خاموش کردن صدای خبرنگار است.

خبرنگاری؛ شغلی که شاید فردای آن، هیچ‌کس پشت این میز نباشد

حدود پنج سال قبل، در یکی از نشست‌های خبری نمایندگان مجلس، یکی از خبرنگاران باتجربه سبزواری جمله‌ای گفت که هنوز در ذهنم مانده است: «خبرنگاری شغلی است که شاید آدم‌هایی را که امروز پشت این میز نشسته‌اند، سال بعد دیگر نبینید.»

و زمان نشان داد که حرفش بیراه نبود. برخی پست گرفتند و رفتند. برخی درگیر پرونده شدند و دیگر دیده نشدند.

برخی استخدام شدند و مسیر زندگی‌شان تغییر کرد.

و برخی نیز همچنان نام خبرنگار را با خود دارند، اما وقتی حقوق و آینده‌شان به مجموعه‌ای وابسته است، چگونه می‌توان انتظار داشت علیه همان مجموعه قلم بزنند؟ این، یکی از دشوارترین تناقض‌های حرفه خبرنگاری است.

تهدید؛ ساده‌ترین ابزار قدرت ترور شخصیت،

تهدید و فشار، از ساده‌ترین ابزارهایی است که می‌تواند برای حذف یک خبرنگار به کار گرفته شود. اما دردناک‌تر از همه، سکوت کسانی است که در روزهای عادی، خود را حامی خبرنگاران معرفی می‌کنند. تا زمانی که همه چیز آرام است، از آزادی بیان، رسانه و خبرنگار سخن می‌گویند. اما کافی است خبرنگاری واقعاً هزینه بدهد. آن‌وقت بسیاری ناپدید می‌شوند. بعضی سکوت می‌کنند. برخی حتی ترجیح می‌دهند طرف مقابل را ببینند، اما خبرنگار را نبینند. و اینجاست که یک سؤال تلخ شکل می‌گیرد:

حمایت از خبرنگار، زمانی که هیچ هزینه‌ای ندارد، حمایت نیست؛ امتحان واقعی زمانی است که خبرنگار به خاطر انجام وظیفه‌اش هزینه می‌دهد.

قلم را نمی‌توان کشت

شاید بتوان خبرنگاری را از یک جلسه حذف کرد.

شاید بتوان آگهی را قطع کرد.

شاید بتوان او را تهدید کرد.

شاید بتوان درباره‌اش شایعه ساخت.

شاید بتوان برایش حاشیه ایجاد کرد

اما اگر خبرنگار واقعاً به رسالتش باور داشته باشد، یک چیز را نمی‌توان به‌سادگی از او گرفت:

قلمش را.

قلمی که برای مردم نوشته باشد، حتی اگر مدتی خاموش شود، الزاماً نمی‌میرد.

چون خبرنگار واقعی، پیش از آنکه کارمند یک اداره، دوست یک مسئول یا وابسته به یک جریان باشد، باید خودش را در برابر حقیقت و مردم مسئول بداند.

خبرنگاری شغل عجیبی است. شاید درآمدش همیشه با سختی‌هایش تناسب نداشته باشد.

شاید امنیتش تضمین‌شده نباشد.

شاید گاهی برای یک گزارش، بیشتر از ده‌ها ساعت کار، هزینه روحی و روانی پرداخت شود.

اما یک چیز دارد که بسیاری از مشاغل ندارند:

عشق.

گاهی این عشق، عشق به مردم است.

گاهی عشق به حقیقت.

گاهی عشق به عدالت.

گاهی مخلصانه برای خداست.

و گاهی… شاید واقعاً دیوانگی باشد.

اما چه کسی گفته است برای گفتن حقیقت، همیشه باید عاقل بود؟

بعضی حقیقت‌ها را فقط دیوانه‌های عاشقِ قلم می‌نویسند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *