سبقت تخممرغ از تویوتای ژاپنی!
به گزارش بصیرتخوشاب، دوازدهمین روز پاییز سبزوار برای رفتن به مقصد، سوار اتوبوس واحد شدم و این بار برخلاف سالهای نهچندان دور، نه دنبال بلیت کاغذی گشتم، نه کارت مخصوص اتوبوس را از جیبم بیرون کشیدم؛ کارت بانکی را کشیدم و هزینه سفر را پرداخت کردم.
شهرداری سبزوار دستکم در این یک مورد، از بعضی دستگاههای عریض و طویل کشور جلو زده است.سالهاست وزارت نفت وعده میدهدکارتهای بانکی را به جایگاههای سوخت متصل کند،اما ظاهراً کارت بانکی برای سوار شدن به اتوبوس،زودتر از بنزین به مقصد رسیده است!
قدیمها میگفتند خرید و پرداخت بلیت واحد بخشی از شخصیت اجتماعی ماست؛ حالا ظاهراً شخصیت اجتماعیمان را با یک کارت بانکی می سنجند!
اتوبوس شلوغ بود و صندلی خالی پیدا نمیشد.ایستادم جلوی اتوبوس و از پشت شیشه، شهر را تماشا کردم. در بعضی چهارراهها، دکههای پلیس همچنان سر جای خودشان بودند و روی بعضی از آنها تبلیغ بستنی حاجی…و … جا خوش کرده بود.در کنار یکی از دکههای پلیس چند میله فلزی نصب شده بود و یک بنر زده بودند؛ احتمالاً برای اینکه اگر کسی پرسید «برای کنترل موتورهای تکچرخزن چه کردهاید؟»، بتوان گفت: «این بنر هشدار زدیم!»
اتوبوس آرامآرام جلو میرفت. برگهای درختان زرد شده بودند و یکییکی روی زمین میافتادند؛ پاییز آمده بود و حتی درختان هم داشتند بخشی از داراییهایشان را از دست میدادند.
ناگهان پیرمردی با موهای سفید، از ته دل فریاد زد: «هر دونه تخممرغ شده ۳۰ هزار تومان!» بعد انگار که تازه یادش افتاده باشد در چه کشوری زندگی میکند، ادامه داد: «من با ۲۴ هزار تومان توی همین مملکت ماشین تویوتای ژاپنی خریدم!»
بعد آهی کشید و گفت: «ای روزگار…» و چند لحظه بعدگفت: «الهی شکر.» جالب این بود که همین «الهی شکر» کمی آرامش کرد. حق هم داشت. زمانی با ۲۴ هزار تومان میشد صاحب تویوتای ژاپنی شد و امروز باید برای یک تخممرغ ۳۰ هزار تومان کنار گذاشت! یعنی در اقتصاد ما، تخممرغ نهتنها به تویوتا رسیده، بلکه ظاهراً از آن هم سبقت گرفته است؛ فقط مانده یک روز قیمت تخممرغ را با قیمت لندکروزر مقایسه کنیم و ببینیم کدامیک زودتر به خط پایان میرسد!
رادیو اما مشغول پخش اخبار بود. پیرمرد هنوز از قیمت تخممرغ شاکی بود که گوینده خبر از اختصاص ۱۰ هزار دلار برای هر کد ملی ایرانی که بخواهد ارز خارجی خریداری کند، خبر داد. ۱۰ هزار دلار!(دو میلیارد و ۵۹۰ میلیون تومان)
عدد آنقدر بزرگ بود که چند نفر در اتوبوس برای لحظهای ساکت شدند. پیرمرد زیر لب گفت: «اینقدر میلیارد را راحت بر زبان میآورند که انگار دارند از پولهای قدیم حرف میزنند؛ همان پولهای حلبی که با یک مشت میشد چند کیلو گوشت خرید!»
واقعاً هم در روزگاری زندگی میکنیم که «میلیارد» دیگر برای بعضی خبرها واحد پول نیست؛ واحد اندازهگیری تعجب است! خبر بعدی از موفقیت و قهرمانی ورزشکاران ایرانی و کسب مدالهای طلا توسط والیبالیستها و کشتیگیران رسید. فضای اتوبوس عوض شد. مردم خوشحال شدند. هر جا یک ایرانی روی سکوی قهرمانی میایستد، دل همهمان گرم میشود؛ حتی اگر چند دقیقه قبل مشغول محاسبه قیمت تخممرغ بوده باشیم.
شاید یکی از عجیبترین ویژگیهای ما همین باشد: میتوانیم همزمان از گرانی بنالیم، برای قهرمانی ورزشکارمان خوشحال شویم، به قیمت دلار فکر کنیم و در نهایت هم بگوییم: الهی شکر! اتوبوس به مدرسهای نزدیک شد.
در باز شد و ناگهان بیش از ۱۰ دانشآموز قد و نیمقد وارد شدند. با ورود آنها، انگار هوای اتوبوس عوض شد. خنده، شوخی، سروصدا و هیجان نوجوانی در فضای اتوبوس پیچید. یکی از آنها با خنده فریاد زد: «کولر روشن کن، پختیم!» نه دلار برایش مهم بود، نه تخممرغ ۳۰ هزار تومانی، نه میلیاردها تومان، نه اخبار سیاسی، نه شرایط جنگی، نه بازار ارز و نه اینکه فردا قیمتها چه بلایی سر مردم میآورند. او فقط یک دغدغه داشت: کولر! و وقتی به خانه می رسد غذایش آماده باشد.
شاید خوشبختی همین باشد؛ آنقدر درگیر آینده نشوی که نتوانی از امروزت لذت ببری.
این بچهها وقتی ظهر به خانه برسند، احتمالاً یک چیز میخواهند: نان و غذای آماده! و شاید یکی از همین بچهها سالها بعد، وقتی موهایش سفید شد، در اتوبوس دیگری بنشیند و با حسرت بگوید: «زمان ما با فلان مقدار پول میشد فلان تخم مرغ را خرید…» و احتمالاً آن روز، تخممرغ دیگر قیمت یک تخممرغ امروزی را هم نخواهد داشت!
نسلی که با ۲۴ هزار تومان تویوتا میخرید، امروز قیمت تخممرغ را حساب میکند؛ و نسلی که فردا قرار است کشور را بسازد، فعلاً فقط میگوید: «کولر روشن کن!» و شاید میان این دو نسل، تنها چیزی که هنوز ارزان مانده، همان جملهای باشد که پیرمرد بعد از شنیدن همه خبرها زیر لب گفت: الهی شکر… #بصیرتخوشاب #طنز_اجتماعی @khoshab1









