حکایت بزمِ بیشه
به گزارش بصیرتخوشاب، حکایت کنند در مرغزاری سبز، میان دو کوه، شادیسرایی برپا شد. عروسی بود.
آهوان را خواندند، گرازان را دعوت کردند، روباهان آمدند و خرگوشان. همه گفتند: «امشب شبِ شادی است بخورید و بنوشید و..»
اما روباهِ زیرک، خمرهای چند از بادهٔ سرخ آورد و گفت: «بی این، شادی صفا ندارد!» گرگ را نگهبانِ در کردند.
خرگوشی پرسید: «داروغه کجاست؟» گفتند: «خواب است.» خرگوش گفت: «خوابِ خرگوشی؟»
گفتند: «نه، خوابِ غفلت.»
کلاغی گوشی به دست از این سو به آن سو میرفت و میگفت: «من محرمِ همهام! به آهو محرمم، به گراز محرمم، به داماد محرمم، به عروس هم قبل از عروسی محرم شدهام!» و هر جا میرفت، قابِ آینهاش را میگرداند.
میمون باده میریخت، خرگوش پای میکوفت، و گراز مست، میان آهوان میگشت.
نیمهشب که گذشت، باده کار خود کرد. گرازی با گرازی در افتاد. آهویی گریخت. مادری آهو ناله کرد: «فرزندم را چه دادند که عقل از سرش پرید؟»
دیگری گفت: «پردهدری شد، آبرو رفت.»
سه بار به شیر، پادشاه بیشه، گزارش دادند.
شیر غرید: «نگهبانان کجایند؟»
گفتند: «گرفتیم و بردیم، اما ریشه در جای خود است.»
جغدِ دانا بر شاخی نشست و گفت: «ای سلطان! تا هنگامی که بزم را به کنارِ بیشه برند و حیا را در بیشه جا گذارند، همین است.
مستی اگر درِ خانه را بکوبد، غیرت از پنجره میگریزد. فیلمبردار اگر محرمِ همه شود، نامحرمی به خانهها راه مییابد. پیشگیری آن است که پیش از ریخته شدن خون، ریشه را بخشکانند؛ نه آنکه منتظر بمانند تا کسی زخم خورد و آنگاه لشکر بکشند.»
شیر حکم کرد:
· در بزم، باده ممنوع.
· جای مردان از زنان جدا.
· نگهبان بیدار باشد، نه خواب.
· فیلمبردار، امانتدار باشد، نه محرمِ همه.
· بزرگان تذکر دهند و خانوادهها بیتفاوت نگذرند.
· امر به معروف و نهی از منکر، پیش از فاجعه.
و چون چنین کردند، آن سال، بزمها بیدعوا شد. مادران خندیدند و آهوان آسوده چریدند.
چنین گفت پیرِ دیرینه:
«چو پرده دریده شود در سرای / نجاتی نباشد ز رسواییای
بپرهیز از بزمِ بیپرده و می / که آبرو را برد بادِ دی»
پند گیر ای خردمند: پیشگیری، بهترین داروغه است. تا خون ریخته نشده، باید در بست. وگرنه چرند و پرندِ ما، مرثیهای میشود برای صد خانواده.
بصیرتخوشاب #حکایت
@khoshab1









