«در سایهی شب، در روشنای گناه: روایت یک رقص بیپرده در سبزوار»
نیمهشب آرام آرام از راه میرسد و عقربههای ساعت در سبزوار، بیوقفه به سمت دوازده میدوند.
تالار عروسی، پس از ساعاتی شور و شادی، حالا در سکوتی سنگین فرو رفته و مهمانان یکییکی راه خانه را در پیش گرفتهاند.
اما در گوشهای از کنار همین شهر، در دل تاریکی، صحنهای دیگر در حال رقم خوردن است؛ صحنهای که نه با شادی، بلکه با حیرت و اندوه در ذهن رهگذران نقش میبندد.
درِ یک کافه …نیمهروشن باز است.
صدای ساز و دهل از آن به گوش میرسد. چند زن و دختر، بیپروا و بیحجاب، در میان مردان نامحرم، در حال رقص و عشوهگریاند.
موهای طلایی و رنگارنگشان با هر چرخش در هوا میرقصد و نگاههای رهگذران را چون آهنربا به خود جذب میکند.
برخی جوانان، از بیرون کافه، بیحرکت ایستادهاند؛ گویی پاهایشان در زمین ریشه دوانده و چشمهایشان در آن صحنه قفل شده است.
در همان شبی که در تالار عروسی، مرزهای شرع و ادب را برخی رعایت کرده اند ، اینجا در کافه، رقص شبانه، مرزها را دریده است.
یکی از مشتریان کافه، متوجه نگاههای بیرونی میشود و در را میکشد، اما صدای موسیقی و رقص در دل نیمه شب همچنان ادامه دارد.
آنها میدانند که در دل تاریکی، در میان بیابان، در حال گناهاند. اما گویی گناه، این شب را روشنتر از روز برایشان کرده است.
در مسیر بازگشت، ذهنم درگیر جملهای از یکی از مسئولان میشود؛ جملهای کوتاه که سالها پیش در نشست خبری با خبرنگاران گفته شد:
«چه کسی گفته است دختر تنها، در دل تاریکی شب، در یک جاده تاریک امنیت دارد؟»
و چه کسی باور میکند که در خانهباغی، دختر و پسری جوان، مشروب بنوشند و فردای آن شب، پدر دختر، نخستین شاکی نباشد؟
آیا این امنیت است؟ یا توهمی از آرامش در دل آشوب؟
بصیرتخوشاب
@khoshab1









