زخم های بی آرام!

✍علی اکبر ملکی
به گزارش پایگاه خبری بصیرت خوشاب سحرگاهان، وقتی مهِ سفیدِ اندوه روی گنبد #امامزاده_حیدر در روستای طالبی می نشیند، گویی نفس های قدیسِ این مکان در هوا یخ میزند.

پنجره های شکسته و درب های از جا کنده شده، چشم هایی هستند که اشکشان را سالهاست دزدیده اند.

این بار هم، وقتی طلوع آفتاب از پشت کوهها سرک کشید، امامزاده خالی بود…

قفلها مثل قلبهای شکسته ی مردم روستا، پراکنده روی زمین افتاده بودند. سارقان بازگشته بودند؛ بیصدا، بیرحم، و بی آنکه حتی ردپایی از خجالت به جا بگذارند همه چیز را با خود برده بودند.

چه کسی باور میکند که نذوراتِ ساده، آن شمع های دست سازِ مادری که برای فرزندش روشن میکرد، یا آن تکه پارچه ی سبزی که سالها به درختِ آرزوها بسته شده بود، ناگهان به غارت بروند؟

اینجا دیگر نه گلیمی مانده، نه سجاده ی کهنه ای… حتی بوی عطرِ خوشِ دعاها هم گم شده؛ انگار دزدها حتا نفس های مقدسِ اینجا را هم دزدیده اند.

پلیس میگوید “پیگیریم”، اما تا کی …

روستاییان میدانند این قتلِ عامِ خاطره هاست.
هر بار که #دزدی تکرار میشود، بخشی از تاریخِ جمعیِ آنها در تاریکی محو میگردد.

پیرزنی که سپیده دم با گلابِ دست چینش به امامزاده می آمد، حالا کنار بقعه خالی زانو زده و زمزمه میکند:
«خدایا، اگر این آینه ی نذری را بردند، پس انعکاسِ دعاهایم کجا رفت؟»

جوابش را تنها باد میدهد؛ بادی که از وسط درب ورودی به سرقت رفته از کوهستان می پیچد و آهنگِ زنجیرهای شکسته را مثل نوحه ای تکرار میکند.

قفلها بی معنی… و سایه های سارقان هر بار بلندتر از قبل میشود.

مردم حالا می ترسند نذر کنند؛
می ترسند امیدشان را دوباره به این حریمِ بی پناه بسپارند.

اما کودکانی هستند که هنوز در گوشه ی حیاط، سنگریزه های براق جمع میکنند
و به ضریح نشان میدهند:

«اینو برای تو آوردیم، نذرش کن که دزد نبره!»

امامزاده اما خاموش است. خاموشیِ او از هزاران فریاد هم بلندتر است.

گنبد سفید اش رو به آسمان، گویی پرسشی بی پاسخ را فریاد میزند:
«چرا آنها که میدزدند، هر بار از چنگِ #عدالت میگریزند؟»

و آسمان سکوت میکند…

سکوتی که دردناکتر از هر دزدی است.

بصیرت_خوشاب

@khoshab1

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *