خاطره ای از شهید عباسعلی شعبانی از شهرستان خوشاب

خاطرات شهید عباسعلی شعبانی از شهرستان خوشاب - بصیرت خوشاب

در کوچه‌پس‌کوچه‌های ساده و خاکی سلطان‌آباد، مرکز شهرستان خوشاب امروزی جایی که عطر کاهگل و مهربانی در هم می‌آمیخت، عباسعلی شعبانی، پسر حسن‌خان، با قامتی بلند و چهارشانه، قلبش از جنس نور بود.

روزی پیراهنی سبز و نو به تن کرد؛ لباسی که انگار برای اندام رشیدش دوخته شده بود. پارچه‌ی سبز، مثل جنگلی آرام، بر شانه‌های استوارش نشسته بود و چشمان سکینه، خواهرش، از دیدن این همه زیبایی خیره مانده بود.

اما عباسعلی، با همان قلب بزرگش، لحظه‌ای درنگ کرد. به سوی دیوار کاهگلی اتاق رفت، پشتش را به خاک مالید و پیراهن نویَش را غباری و چروکیده کرد. سکینه، حیران و دل‌نگران، پرسید:

«عباس! چرا این‌گونه می‌کنی با لباس نویت؟» عباس با لبخندی که همیشه چون نسیمی آرام دل‌ها را نوازش می‌داد، پاسخ داد: «سکینه، بعضی بچه‌ها پیراهن نو ندارند. دلم نمی‌خواهد وقتی آن‌ها ندارند، من با لباس نو پیش چشمشان رژه بروم.» بعد، آرام گرد و خاک را از تنش تکاند و با همان پیراهن ساده و چروک، به راهش ادامه داد؛ گویی نه فقط لباسش، که قلبش را هم از هر چه خودخواهی بود، پاک کرده بود. عباسعلی، مردی بود که بزرگی‌اش نه در قامت بلندش، که در روح بی‌ریایش نهفته بود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *